مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعویض لاستیک بپردازد
|
BLOGME2 حسابدار مدیریت
| ||
|
************************************
سلام بر تمامی دوستان و بازدید کنندگان عزیز و گرامی
[ جمعه 28 آبان1389 ] [ 14:1 ] [ عباس ]
یارو زبونش میگرفته، میره داروخونه می گه: آقا دیب داری؟ کارمند داروخونه می گه: دیب دیگه چیه؟ یارو جواب می ده: دیب دیگه. این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره. کارمنده می گه: والا ما تا حالا دیب نشنیدیم. چی هست این دیب؟ یارو می گه: بابا دیب، دیب! طرف میبینه نمی فهمه، می ره به رئیس داروخونه می گه. اون میآد می پرسه: چی میخوای عزیزم؟ یارو می گه: دیب! رئیس می پرسه: دیب دیگه چیه؟ یارو می گه: بابا دیب دیگه. این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره. رئیس داروخونه می گه: تو مطمئنی که اسمش دیبه؟ یارو می گه: آره بابا. خودم دائم مصرف دارم. شما نمیدونید دیب چیه؟ رئیس هم هر کاری میکنه، نمی تونه سر در بیاره و کلافه می شه. یکی از کارمندای داروخونه میآد جلو و می گه: یکی از بچههای داروخونه مثل همین آقا زبونش میگیره. فکر کنم بفهمه این چی میخواد. اما الان شیفتش نیست. رئیس داروخونه که خیلی مشتاق شده بود بفهمه دیب چیه، گفت: اشکال نداره. یکی بره دنبالش، سریع برش داره بیارتش. میرن اون کارمنده رو میارن. وقتی می رسه، از یارو میپرسه: چی می خوای؟ یارو می گه: دیب! کارمنده می گه: دیب؟ یارو: آره. کارمنه می گه: که این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره؟ یارو میگه: آره، همونه. کارمند میگه: داریم! چطور نفهمیدن تو چی می خوای!؟ همه خیلی خوشحال شدن که بالاخره فهمیدن یارو چی می خواد. کارمنده سریع می ره توی انبار و دیب رو میذاره توی یه کیسه نایلون مشکی و میاره می ده به یارو و اونم می ره پی کارش. همه جمع می شن دور اون کارمند و با کنجکاوی میپرسن: چی میخواست این؟ کارمنده می گه: دیب! میپرسن: دیب؟ دیب دیگه چیه؟ می گه: بابا همون که این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره! رئیس شاکی می شه و می گه: اینجوری فایده نداره. برو یه دونه دیب ور دار بیار ببینیم دیب چیه؟ کارمنده می گه: تموم شد. آخرین دیب رو دادم به این بابا رفت! . . . *دلم خنک شد، آخر نفهمیدین دیب چیه
[ جمعه 30 دی1390 ] [ 12:43 ] [ عباس ]
نظریه ی دانشمندان درباره مغز انسان
پس ازسالها تلاش و پتشکار و پگیریهای معتدد دانشنمندان و فیسلوفان قرن یبست
و یکم متعقدند که مغز انسان فقط به اول وآخر کملات توجه مکینه برای هیمنه
که تو تونستنی این متن رو بخونی,حالا بگو چند تا کلمه اشبتاه بود... [ پنجشنبه 29 دی1390 ] [ 15:37 ] [ عباس ]
با انجام این تست مغز شما هنگ خواهد کرد!!!یک جراح
استخوان می گوید: به نظر من یک سری اعمال و حرکات وجود دارد که
مغز انسان قادر به انجام نیست و یا اینکه برای آنها برنامه ریزی نشده
است. تست زیر این نکته را ثابتمیکند. تست زیر نمونهی از حرکاتی است
که با انجام آن مغز درگیر و گیج میشود. حتی اگر بارها و بارها این عمل
را انجام دهید، مغز با سردر گمی زیاد همان نتیجه را نشان خواهد داد و
هیچ تغییری بوجود نخواهد آمد. یعنی شما نمیتوانید، با سعی و تمرین
مداوم پای تان را با هوش کنید. چرا که مغز شما از قبل برنامه ریزی شده
است. این تست بسیار هیجان انگیز تنها چند ثانیه طول میکشد. باور کردنی
نیست، ولی کاملا صحت دارد.
همین حالا آن را امتحان کنید. در حالیکه مقابل مانیتورتان نشستید (هر جای دیگر مانند؛ صندلی، مبل...) پای راستتان را کمی بالا آورید و در جهت عقربههای ساعت بچرخانید. در همین حال با دست راست شماره ۶ را در هوا بنویسید(عدد ۶ را از بالایش شروع کنید یعنی حرکتی در خلاف عقربه های ساعت) مسیر چرخش پای شما تغییر کرد نه؟!! یعنی پای شما خلاف عقربه های ساعت شروع به چرخیدن کرد. درسته؟ هنوز دانشمندان علتی برای این عکس العمل مغزپیدا نکردهاند. در نتیجه هیچکاری برای تغییر آن نمیتوان انجام داد. جالب بود نه؟!!.... شما میتوانید بارها و بارها این آزمایش را انجام دهید و بارها و بارها همان نتیجه را مشاهده کنید .
[ چهارشنبه 28 دی1390 ] [ 1:19 ] [ عباس ]
این مطلب از خودم نیست ؛ جایی خوندم دیدم خیلی جالبه براتون گذاشتمش! آخه خیلی وقتها خودم پیش این نسل جدیدیها می نشینم همین ها رو براشون تعریف می کنم !!!
شما یادتون نمیاد!، تو دبستان زنگ تفریح که تموم می شد مامورای آبخوری دیگه نمی ذاشتن… آب بخوریم
بقیه در ادامه مطلب ...
ادامه مطلب [ سه شنبه 27 دی1390 ] [ 1:10 ] [ عباس ]
آیا نجات دهنده ای هست؟مهم ! مهم ! مهم ! ” مهم : هم اکنون با پدر امیرعلی تماس حاصل شد و ایشان توضیحاتی دادند: گروه خونی امیر علی B+ هست اما تمامی گروه های خونی میتوانند اهدای خون داشته باشند با این شرط که دارای پارامترهای اعلام شده( HLA ) باشند. این آزمایش فقط در تهران انجام میشود و سازمان انتقال خون دزفول تنها می تواند نمونه خون ها را به تهران منتقل کند. که متاسفانه طی تماسی که با سازمان انتقال خون دزفول داشتیم، از انجام این مهم سر باز زدند . آقای فضل علی پور شماره تماس بیمارستان شریعتی تهران را اعلام کردند. ۰۲۱-۸۴۹۰۲۶۶۹ ۰۲۱-۸۸۲۲۰۰۴۳ تهران بیمارستان شریعتی/ جهت انجام آزمایشHLA
آقای فضل علیپور از توجه همه ی مردم تشکر کردند و گفتند امیرعلی تنها نیازمند خون است.”
بقیه متن در ادامه مطلب است
ادامه مطلب [ دوشنبه 26 دی1390 ] [ 2:48 ] [ عباس ]
اگه یكی رو دیدی كه وقتی داری رد میشی بر میگرده نگات میكنه، بدون براش مهمی اگه یكی رو دیدی كه وقتی داری می افتی برمیگرده با عجله میاد به سمتت، بدون براش عزیزیاگه یكی رو دیدی كه وقتی داری می خندی برمیگرده نگات میكنه، بدون براش قشنگی اگه یكی رو دیدی كه وقتی داری گریه میكنی باهات اشك میریزه، بدون دوستت داره اگه یكی رو دیدی كه وقتی داری با یكی دیگه حرف میزنی تركت میكنه، بدون عاشقته...
[ دوشنبه 26 دی1390 ] [ 2:38 ] [ عباس ]
مهم نیست ... که... بعد چی میشه ! مهم اینه که... دیگه هیچی مثل قبل نمیشه ...
[ دوشنبه 26 دی1390 ] [ 2:0 ] [ عباس ]
قبول نیست! این بار تو چشم بگذارمن فراموشت می کنم فقط تا صد بشمار، آهسته آهسته راستــی، ......من بازی را خوب نمی دانم، خودم را باید پنهان کنم یا گذشته را؟ تو را فراموش کنم یا خاطره را؟
[ دوشنبه 26 دی1390 ] [ 1:50 ] [ عباس ]
اونقدرى كه واسه بعضیا مایه میذاریم و قدر نشناسى مى كنن؛ اگه به دسته بیل اب میدادیم تا حالا میوه داده بود...!
[ دوشنبه 26 دی1390 ] [ 1:45 ] [ عباس ]
آخه من یه دخترم !این مطلب رو جایی خوندم ؛ دیدم پر از احساسه برای شما هم نوشتم تا بخونید !
مادرم یک چشم نداشت. در کودکی براثر حادثه یک
چشمش را ازدست داده بود. من کلاس سوم دبستان بودم و برادرم کلاس اول. برای
من آنقدر قیافه مامان عادی شده بود که در نقاشیهایم هم متوجه نقص عضو او
نمیشدم و همیشه او را با دو چشم نقاشی میکردم. فقط در اتوبوس یا خیابان
وقتی بچهها و مادر و پدرشان با تعجب به مامان نگاه میکردند و پدر و
مادرها که سعی میکردند سوال بچه خود را به نحویکه مامان متوجه یا ناراحت
نشود، جواب بدهند، متوجه این موضوع می شدم و گهگاه یادم میافتاد که مامان
یک چشم ندارد. یک روز برادرم از مدرسه آمد و با دیدن مامان یکدفعه گریه
کرد. مامان او را نوازش کرد و علت گریهاش را پرسید. برادرم دفتر نقاشی را
نشانش داد. مامان با دیدن دفتر بغضی کرد و سعی کرد جلوی گریهاش را بگیرد.
مامان دفتر را گذاشت زمین و برادرم را درآغوش گرفت و بوسید. به او گفت:
فردا میرود مدرسه و با معلم نقاشی صحبت میکند. برادرم اشکهایش را پاک
کرد و دوید سمت کوچه تا با دوستانش بازی کند. مامان رفت داخل آشپزخانه. خم
شدم و دفتر را برداشتم. نقاشی داداش را نگاه کردم و فرق بین دختر و پسر
بودن را آن زمان فهمیدم. موضوع نقاشی کشیدن چهره اعضای خانواده بود. برادرم مامان را درحالیکه دست من و برادرم را دردست داشت، کشیده بود. او یک چشم مامان را نکشیده بود و آن را به صورت یک گودال سیاه نقاشی کرده بود. معلم نقاشی دور چشم مامان با خودکار قرمز یک دایره بزرگ کشیده بود و زیر آن نمره 10 داده بود و نوشته بود که پسرم دقت کن هر آدمی دو چشم دارد. با دیدن نقاشی اشکهایم سرازیر شد. از برادرم بدم آمد. رفتم آشپزخانه و مامان را که داشت پیاز سرخ می کرد، از پشت بغل کردم. او مرا نوازش کرد. گفتم: مامان پس چرا من همیشه در نقاشیهایم شما را کامل نقاشی میکنم. گفتم: از داداش بدم میآید و گریه کردم. مامان روی زمین زانو زد و به من نگاه کرد اشکهایم را پاک کرد و گفت عزیزم گریه نکن تو نبایستی از برادرت ناراحت بشوی او یک پسر است. پسرها واقع بینتر از دخترها هستند؛ آنها همه چیز را آنطور که هست میبینند ولی دخترها آنطورکه دوست دارند باشد، میبینند. بعد مرا بوسید و گفت: بهتر است تو هم یاد بگیری که دیگر نقاشیهایت را درست بکشی. فردای آن روز مامان و من رفتیم به مدرسه برادرم. زنگ تفریح بود. مامان رفت اتاق مدیر. خانم مدیر پس از احوالپرسی با مامان علت آمدنش را جویا شد. مامان گفت: آمدم تا معلم نقاشی کلاس اول الف را ببینم. خانم مدیر پرسید: مشکلی پیش آمده؟ مامان گفت: نه همینطوری. همه معلمهای پسرم را میشناسم جز معلم نقاشی؛آمدم که ایشان را هم ملاقات کنم. خانم مدیر مامان را بردند داخل اتاقی که معلمها نشسته بودند. خانم مدیر اشاره کرد به خانم جوان و زیبایی و گفت: ایشان معلم نقاشی پسرتان هستند. به معلم نقاشی هم گفت: ایشان مادر دانش آموز ج-ا کلاس اول الف هستند. مامان دستش را به سوی خانم نقاشی دراز کرد. معلم نقاشی که هنگام واردشدن ما درحال نوشیدن چای بود، بلند شد و سرفهای کرد و با مامان دست داد. لحظاتی مامان و خانم نقاشی به یکدیگر نگاه کردند. مامان گفت: از ملاقات شما بسیار خوشوقتم. معلم نقاشی گفت: من هم همینطور خانم. مامان با بقیه معلمهایی که میشناخت هم احوالپرسی کرد و از اینکه مزاحم وقت استراحت آنها شده بود، عذرخواهی و از همه خداحافظی کرد و خارج شدیم. معلم نقاشی دنبال مامان از اتاق خارج شد و درحالیکه صدایش می لرزید گفت: خانم من نمیدانستم ... مامان حرفش را قطع کرد و گفت: خواهش میکنم خانم بفرمایید چایتان سرد می شود. معلم نقاشی یک قدم نزدیکتر آمد و خواست چیزی بگوید که مامان گفت: فکر میکنم نمره 10 برای واقعبینی یک کودک خیلی کم است. اینطور نیست؟ معلم نقاشی گفت: بله حق با شماست. خانم نقاشی بازهم دستش را دراز کرد و این بار با دودست دستهای مامان را فشار داد. مامان از خانم مدیر هم خداحافظی کرد. آن روز عصر برادرم خندان درحالیکه داخل راهروی خانه لیلی میکرد، آمد و تا مامان را دید دفتر نقاشی را بازکرد و نمرهاش را نشان داد. معلم نقاشی روی نمره قبلی خط کشیده بود و نمره 20 جایش نوشته بود. داداش خیلی خوشحال بود و گفت: خانم گفت دفترت را بده فکر کنم دیروز اشتباه کردم بعد هم 20 داد. مامان هم لبخندی زد و او را بوسید و گفت: بله نقاشی پسر من عالیه! و طوری که داداش متوجه نشود به من چشمک زد و گفت: مگه نه؟ من هم گفتم: آره خیلی خوب کشیده، اما صدایم لرزید و نتوانستم جلوی گریهام را بگیرم. داداش گفت: چرا گریه میکنی؟ گفتم آخه من یه دخترم !
[ یکشنبه 25 دی1390 ] [ 15:32 ] [ عباس ]
[ یکشنبه 25 دی1390 ] [ 15:29 ] [ عباس ]
عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچههاى کلاس عکس یادگارى بگیرد. معلم هم داشت همه بچهها را تشویق میکرد که دور هم جمع شوند. معلم گفت: ببینید چقدر قشنگه که سالها بعد وقتى همهتون بزرگ شدید به این عکس نگاه کنید و بگوئید : این احمده، الان دکتره. یا اون مهرداده،الان وکیله. یکى از بچهها از ته کلاس گفت: این هم آقا معلمه، الان مرده.
[ یکشنبه 25 دی1390 ] [ 15:9 ] [ عباس ]
![]() خوب است که آنقدر شادی داشته باشی که دوست داشتنی باشی آنقدر آزموده شده باشی که نیرومند باشی آنقدر غم داشته باشی که انسان باقی بمانی و آنقدر امید داشته باشی که شادمان باشی
[ یکشنبه 25 دی1390 ] [ 14:56 ] [ عباس ]
[ شنبه 24 دی1390 ] [ 1:22 ] [ عباس ]
ظهر عاشورا *** اثر استاد فرشچیان
[ شنبه 24 دی1390 ] [ 1:12 ] [ عباس ]
![]() بعضی وقتا آدما الماسی تو دست دارن... بعد چشمشون به یه گردو میفته دولا میشن تا گردو رو بردارن الماس میفته تو شیب زمین قل میخوره و تو عمق چاهی فرو میره... میدونی چی میمونه؟ یه آدم... یه دهن باز... یه گردوی پوک... یه دنیا حسرت... [ شنبه 24 دی1390 ] [ 0:6 ] [ عباس ]
![]() گروه ۹۹ پادشاهی که بر یک کشور بزرگ حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛اما خود نیز علت را نمی دانست. روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید. به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد. پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟’ آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم. ما خانه ای حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم. بدین سبب من راضی و خوشحال هستم. پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد. نخست وزیر به پادشاه گفت : ‘قربان، این آشپز هنوز عضو گروه ۹۹ نیست! اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است. پادشاه با تعجب پرسید: گروه ۹۹ چیست؟ نخست وزیر جواب داد: ‘اگر می خواهید بدانید که گروه ۹۹ چیست، باید این کار را انجام دهید: یک کیسه با ۹۹ سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید. به زودی خواهید فهمید که گروه ۹۹ چیست! پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با ۹۹ سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند. آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد. با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت. آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. ۹۹ سکه؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً ۹۹ سکه بود! او تعجب کرد که چرا تنها ۹۹ سکه است و ۱۰۰ سکه نیست! فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد! آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند. تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛ او فقط تا حد توان کار می کرد. پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید. نخست وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه ۹۹ درآمد! اعضای گروه ۹۹ چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما … راضی نیستند خوشبختی ما در سه جمله است : تجربه از دیروز، استفاده از امروز، امید به فردا ولی حیف که ما با سه جمله دیگر زندگی مان را تباه می کنیم : حسرت دیروز، اتلاف امروز، ترس از فردا. ![]()
[ چهارشنبه 21 دی1390 ] [ 20:32 ] [ عباس ]
نکته: این
چند آیتم همین جوری اند محض خنده، برای اینکه اخم هایتان را باز کنید، کمی
بخندید و اگر خوش تان آمد برای رفیق تان پیامک بزنید تا او هم لذتش را
ببرد، دلیل خاصی هم نمی خواهد، همین جوری محض خنده... ![]() *روباهی داشت با موبایلی شماره می گرفت. زاغه از بالای درخت گفت: پایین آنتن نمیده بده برات شماره بگیرم! روباه تا موبایل رو داد به زاغ، زاغ گفت: این عوض اون قالب پنیری که کلاس سوم ابتدایی از من دزدیدی! *یک عدد بین 10 تا 20 انتخاب کنید. اون عدد رو با 32 جمع کنید. حاصل رو ضرب در 2 کنید. حاصل رو منهای 1 کنید. حالا چشماتونو 5 ثانیه ببندید... همه جا تاریک شد! درسته؟! ما اینیم دیگه... *همه سیگاری ها؛ یه نفر رو میشناسن که روزی دو پاکت سیگار میکشه؛ الانم 80 سالشه! *بروسلی رو کشتن، تختی رو کشتن، داداشی رو کشتن، ولی تا حالا دیدی یه معتاد رو بکشن؟ نتیجه اخلاقی: ورزش بیشتر از اعتیاد برای سلامتی ضرر داره! *ما ورزش نمی کنیم چون اگر پیاده روی و دوچرخه سواری برای سلامتی مفیده، پستچی باید همیشه زنده باشه و همچنین رژیم نمی گیریم چون یه نهنگ تمام روز رو شنا می کنه، ماهی و آب می خوره ولی چاقه! *اگه ورزشی به نام «سگ دو» جزو مسابقات المپیک 2012 بود، حتما ما می تونستیم خودی نشون بدیم! *بنده خدا برای اولین بار می خواست خرید اینترنتی بکنه، الان دو روزه کارت اعتباری اش گیر کرده توی سی دی رام! *از این بوگیرهای توالت که اسانس کاپوچینو و یا قهوه داره اصلا نخرید، چون وقتی که میرید کافی شاپ تا براتون قهوه و یا نسکافه میارن، خاطرات زنده می شه! *بچه که بودیم، هرکی ما رو میدید لپ هامون رو می کشید. میگفت عروس / داماد من میشی خوشگله؟ حالا که بزرگ شدیم و به شما نیاز داریم. کجا هستین پس؟! *هر وقت از تنهایی لذت نمی برید ازدواج کنید آن وقت حتما از تنهایی لذت می برین! *نمی دونم چرا هر وقت من کلید موفقیت رو پیدا می کنم یه نفر قل رو عوض کرده! *توصیه
به پدران و مادران گرامی: وقتی بچه تون اومد خونه عطر زده بود، آدامس هم
می جویید، هیچوقت ازش نپرسین: سیگار کشیدی؟ مستقیم بزنین زیر گوشش.
[ دوشنبه 19 دی1390 ] [ 1:55 ] [ عباس ]
بوس نمیخواااااااااااااااااااااااااااااااااام
بیچاره ! دوستی خاله خرسه !
[ دوشنبه 19 دی1390 ] [ 1:25 ] [ عباس ]
![]()
[ دوشنبه 19 دی1390 ] [ 0:40 ] [ عباس ]
![]()
[ دوشنبه 19 دی1390 ] [ 0:20 ] [ عباس ]
چهار حکایت خواندنی از بهلولروزی بهلول به حمام رفت، ولی خدمتکاران حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن طور که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند. با این حال بهلول وقت خروج از حمام ده دیناری که به همراه داشت یک جا به استاد حمام داد. کارگران حمامی چون این بذل و بخشش را بدیدند، همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنایی نمودند. بهلول باز هفته دیگر به حمام رفت. ولی این دفعه تمام کارگران با احترام کامل او را شستشو نموده و بسیار مواظبت نمودند. ولی با اینهمه سعی و کوشش کارگران، بهلول به هنگام خروج فقط یک دینار به آنها داد. بقیه داستان در ادامه مطلب است
ادامه مطلب [ یکشنبه 18 دی1390 ] [ 13:57 ] [ عباس ]
با زمانبندی صحیح آب خوردن اثر آن را در بدن خود بالا ببرید!دو لیوان آب * بعد از بیدار شدن * کمک می کند به فعال کردن ارگان های داخلی بدن یک لیوان آب -- 30 دقیقه قبل از غذا -- هضم راحت غذا یک لیوان آب -- قبل از گرفتن حمام -- کمک می کند به کاهش فشار خون یک لیوان آب -- قبل از خواب -- به منظور جلوگیری از سکته مغزی یا حمله قلبی
[ یکشنبه 18 دی1390 ] [ 0:43 ] [ عباس ]
یه نگاه به این کفشها بندازید !!!!!! آخه خداییش ........... !!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بقیه رو برو ادامه مطلب ببین !!!
ادامه مطلب [ جمعه 16 دی1390 ] [ 22:57 ] [ عباس ]
طالع بینی از روی حرف اول اسم شما
توجه : در این روش به دلیل وجود نداشتن حروف "گ.پ.چ.ژ"باید به جای این حروف معادل فارسی آنما را قرار دهید .مثال : (ژچ گ)=ج (پ)=ب. الف: خوش اخلاق و خوش رفتار و در باطن میانه رو و با همه ملاحظه کند و خونگرم میباشد و با همه کس زود صمیمی میشود ودر زندگی در جنگ و جدال و گفتگو به سر میبرد و پیراهن سیاه بر او نامبارک می باشد و محنت بسیار می کشد و هر چه را طلب کند زود بیابد و مریضی وی همیشه در باد قولنج گردن وپهلو می باشد. ب : فردی خوش قیافه و زیبا وبا محبت و رفیق باز و همیشه مغرور و جیب او خالی و قدر مال دنیا را نداند. بقیه حروف در ادامه مطلب است . *** لطفا پس از ملاحظه در مورد این مطلب نظرتون رو بگذارید . می خواهم ببینم چقدر می تونه به واقعیت نزدیک باشه !!! ممنون از اینکه نظرتون رو درج می کنید .
ادامه مطلب [ جمعه 16 دی1390 ] [ 22:19 ] [ عباس ]
مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعویض لاستیک بپردازد هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد مرد حیران مانده بود که چکار کند. تصمیم گرفت که ماشینش را همانجارها کند و برای خرید مهره چرخ برود در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت: از ٣ چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک مهره بازکن و این لاستیک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست. هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت: «خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی. پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟ دیوانه لبخندی زد و گفت: من اینجام چون دیوانه ام. ولی احمق که نیستم!
[ جمعه 16 دی1390 ] [ 20:49 ] [ عباس ]
![]()
بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم برایت تنگ شده فکر نکن بی وفا هستم ، دلم از سنگ نشده... اعتراف میکنم اینک در حسرت روزهای شیرین با تو بودنم باور نمیکنم اینک بی توام کاش میشد دوباره بیایی و یک لحظه دستهایم را بگیری کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای مرا ببینی تا دوباره به چشمهایت خیره شوم ، تا بر همه غم و غصه های بی تو بودن چیره شوم... کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای نگاهت کنم ، با چشمهایم نازت کنم در حسرت چشمهایت هستم ، چشمهایی که همیشه با دیدنش دنیایم عاشقانه میشد بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم هوایت را کرده در حسرت گرمی دستهایت ، تا کی باید خیره شوم به عکسهایت ، هنوز هم عاشقم ، عاشق آن بهانه هایت... کاش بودی و به بهانه هایت نیز راضی بودم ، کاش بودی و من دیگر از سردی نگاهت شاکی نبودم هر چه خواستم از تو بگذرم از همه چیز گذشتم جز تو ، هر چه خواستم فراموشت کنم همه را فراموش کردم جز تو ، هر چه خواستم به خودم بگویم هیچگاه ندیدم تو را ، چشمهایم را بستم و باز هم دیدم تو را ، هر چه خواستم دلم را آرام کنم ، آرام نشد دلم و بیشتر بهانه تو را گرفت ، هر چه خواستم بگویم بی خیال ، بی خیالت نشدم و به خیالت تا جایی که فکرش هم نمی کنی رفتم... میخواستم با تنهایی کنار بیایم ، دلم با تنهایی کنار نیامد ، میخواستم دلم را راضی کنم ، یاد تو باز هم به سراغم آمد ، میخواستم از این دنیا دل بکنم ، دلم با من راه نیامد ... بگذار اعتراف کنم که دلم در چه حالیست ، بدجور از نبودنت شاکیست ، هر جا هستی برگرد که اصلا حالم خوب نیست..
[ جمعه 16 دی1390 ] [ 20:24 ] [ عباس ]
فواید لواشک، خوردنی محبوب من و کودکان!تا
همین چند سال پیش که لواشکهای آماده هنوز به بازار نیامده بودند،
تابستان پشتبام خانهها پر میشد از سینیهایی که لبریز بود از مایعهایی
به رنگ زرد و قرمز که پس از چند روزی آفتابگرفتن به لواشک تبدیل میشدند.
هنوز هم خانوادههایی
که خوردنیهای خانگی را به هر محصول غیرخانگی ترجیح میدهند، برای کودکان
خود و حتی بزرگترها لواشک خانگی درست میکنند. لواشک در واقع نوعی عصاره
گرفته شده از میوه هاست که متخصصان تغذیه به آن اکستراکت می گویند و از
طریق خشک کردن بهدست می آید. لواشک خوردنی محبوب بسیاری از کودکان است که انوع بهداشتی آن در مقایسه با سایر هله هولهها چندان هم مضر نیست. غیر از نمک که برای جلوگیری از فاسد شدن انواع لواشک های صنعتی به مقدار زیاد به آنها اضافه می شود و از معایب این ماده غذایی است ریزمغذی های مفید و برخی ویتامینها در لواشک به میزان خوبی وجود دارد و چون ماده اولیه لواشک انواع میوه هاست، بنابراین مصرف آن تا حدی فواید میوه را دارد و به مصرف پفک یا چیپس ترجیح دارد. از سوی دیگر نداشتن کالری بالا مزیت دیگر لواشک به عنوان یک خوراکی است. این در حالی است که مصرف شیرینی ها و چیپس و مواد مشابه همگی به علت کالری بالا چاقی را به دنبال دارند. البته
بهداشتی بودن لواشکها یک موضوع بسیار پراهمیت است. از آن جایی که درتهیه
لواشک به صورت غیرکارخانهای باید آن را در فضای آزاد و مقابل نور خورشید
قرار داد، باید به بهداشت محیطی که لواشک در آن قرار میگیرد توجه نشان
داد.
[ جمعه 16 دی1390 ] [ 20:19 ] [ عباس ]
![]() چقـدر کــم تــوقــع شـده امــ نــه آغــوشــتــ را مـی خــواهــمــ نــه یــک بـــوســه نــه دیگـــر بـــودنــتـــ را.. همیــن کــه بیـــایــی و از کنـــارمـ رد شــوی کـــافیــستـــ
[ جمعه 16 دی1390 ] [ 20:13 ] [ عباس ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||